هدیه خدا برای ما

يك عالمه خاطره ننوشته

1391/7/18 12:19
نویسنده : علی و ملیحه
114 بازدید
اشتراک گذاری

سلام كوچولوي مامان. سلام هديه خوب خدا

خيلي وقته كه برات چيزي ننوشتم و امروز مي خوام حسابي خاطرات اين مدت رو برات تعريف كنم .

پنجشنبه 1 تير ماه

خيلي دلم درد ميكرد. با اين كه دكتر گفته بود 4 هفته بعد برم سونو ولي طاقت نداشتم همش نگران اين بودم كه شايد داره برات اتفاق بدي مي افته. ساعت 6 عصر با بابايي رفتيم درمانگاه ثامن الائمه براي سونو... وقتي آقاي دكتر شروع كرد به سونو گفت كه تو 7 هفته و 4 روز داري و قدت حدود 10 سانتي متره.. خيلي هم منو ترسوند و گفت كه پشت جفت كوچولوي تو خونريزي كرده و يه كله بزرگ خون ديده ميشه

خيلي خيلي ترسيدم عزيزم. برات نگران شدم

شنبه 3 تير دكتر جامعي نبود و من رفتم پيش دكتر خرسنديان. وقتي سونو رو ديد بهم دلداري داد و گفت كه چيز مهمي نيست و با خوردن آسپرين 80 كودك لخته خون از بين ميره... ما حسابي مواظبت هستيم عزيزم

پنجشنبه 15 تيرماه

اون روز روز تولد امام زمان _عج)بود..توي اين مدت خانواده بابايي از بارداري من بي خبر بودن.. راستش خودم دوست داشتم حداقل تا پايان 3 ماه تو راز كوچولو رو پيش خودم نگه دارم. اما حس كردم بابايي از اينكه خانواده من ميدونن ناراحته و همش دلش ميخواد به خانواده خودش هم بگه... خوب به هرحال تو هديه خدا براي هر دوتاي ما هستي پس بابايي هم حق داره... تو پله هاي خونه آقاجون به بابايي گفتم كه اگه دوست داري موضوع رو بگو..بابايي چشماش درخشيد ولي گفت نه نميگم (من كه ميدونستم ميگه) تا رسيديم بالا و نشستيم بابايي گفت: مامان مليحه برات عيدي آورده.. زيبا جون هم بلافاصله دوزاريش افتاد و كلي جيغ و داد كرد و عمو ايمان هم برات رقصيد

 پنجشنبه 22 تيرماه

با بابايي دوباره رفتيم سونو و اين بار بابايي اومد تو اتاق.. من مانيتور رو نميديدم ولي برق چشماي بابا عجيب بود..دكتر گفت كه 10 هفته و 6 روز داري وسالم سالم هستي.. وقتي دكتر صداي قلب كوچولوت رو برامون گذاشت ديوونه شدم. يه موجود كوچولو درون من؟؟؟؟ قلبي درون من ميتپه!!!

بابا با زور داشت اشكهاشو كنترل ميكرد. من يه لحظه سر كسيدم و ديدم كه يه چيزي رو صفحه حركت ميكنه.. به دكتر گفتم حركت داره.. گفت آره...................

بابايي تا مدت ها اداي تو رو در مي آورد و ميگفت مثل بچه گربه دست و پا ميزدي نازنينم... بعد هم دكتر سر، جوانه دستها و پاهاي ناز تو رو بهمون نشون داد

يكشنبه 22 مرداد

روز عيد فطر بود و مامان مهري قرار بود براي ماماني لولوه بياره(لوله اندازون) فقط افراد درجه 1 دعوت بودن.. مامان مهري گفت عصري ميايم و ميريم اما بابايي قبول نكرد و گفت بايد شام بمونيد.. منم يه حليم بادمجون خيلي خيلي خوشمزه و سالاد الويه درست كرده.. همه ميگفتن خيلي خوشمزه شده ... خاله هم برامون 2 تا ديس حلوا درست كرده بود...

مامان مهري برام يه گردنبند زيبا آورد.. يه زنجير و مدال با سنگ سبز رنگ كه روش وان يكاد داشت.. يه سري لباس هم برام آورده بود.. 2 تا لباس هندي ،مانتو، شلوار، كفش، لباس زير، لباس خواب، لباس راحتي، روسري، صندل و چيزاي ديگه

خيلي خوش گذشت.. اميد وارم هميشه سالم باشي الهي عزيز مامان

پنجشنبه 16 شهريور

دقت كردي بيشتر خاطرات مال روز پنجشنبه هست.. آخه پنجشنبه ها بابايي خونه هست و هميشه با منه

صبح ساعت 11 رفتيم دنبال مامان مهري تا بريم سونو. تو راه كلي آب خوردم به حدي كه داشتم ميتركيدم.. وقتي رسيديم سونو به منشي گفتم واي من نميتونم خودمو كنترل كنم خيلي آب خوردم.. خانم منشي خنديد و گفت آب براي چي؟؟؟ بچه شما ديگه ماشاله بزرگه(كلي از خودمون خنديديم)

بابايي خيلي اضطراب داشت طوري كه گفت من نميام تو اتاق... دكتر اوجي صداي قلب مهربونت رو 3 بار گذاشت و گفت كه خدا رو شكر هيچ مشكلي نداري بعد هم جمجمه، قلب، معده،‌ كليه، ستون فقرات، دنده ها، دست و پاي كوچولوت و بند نافت رو نشونمون داد... تو به حالت سجده تو دل ماماني خوابيده بودي و 18 هفته و 3 روز داشتي

دكتر گفت ميخواي جنسيتش رو بدوني؟ گفتم بلــــــــــــــــــــــــــــــــة... ولي بند نافت وسط پات بود و نميشد خوب ديد كه چي هستي خجالت با كلي تلاش گفت كه پسري ماچ بابايي خيلي خوشحال شد و مامان مهري لبخند زد

پنجشنبه 6 مهر

خيلي ناراحت بودم آخه تو عزيز دلم هنوز هيچ حركتي نكرده بودي..

ميترسيدم نكنه حالت خوب نباشه... پا شدم رفتم مركز بهداشت و گفتم كه هيچ حركتي نداري.. خانمه با يه دستگاه رو شكم من ميگشت و صداي قلبت شنيده نميشد

اون چند ثانيه مردم و زنده شدم.. تا اينكه يه دفعه صداي عشق به گوشم رسيد..بوم بوم.. بوم بوم

واي ناخودآگاه زدم زير خنده... ماماي اونجا گفت مگه تا حالا صداي قلبش رو نشنيده بودي؟؟؟ گفتم چراااااااااااااااااااااااا....

ولي اين يكي خيلي فرق داشت تو خوب و سالم بودي نازنين مامان

دكتر گفت كه كم وزنم.. تا هفته 21 فقط 2/5 كيلو وزن اضافه كرده بودم.. بهم نامه دادن تا برم پيش دكتر تغذيه

چهارشنبه 12 مهر

بابايي كمي كسالت داشت... يه ويروس رفته بود تو گوشش و داشت روي اعصاب صورتش اثر ميذاشت.

من مردم و زنده شدم..دلم مثل سير و سركه ميجوشيد اونقدر نگران بابايي بودم كه تو رو پاك يادم رفته بود از روز يكشنبه همش دكتر بوديم

خونه مامان مهري بوديم و من داشتم با ماماني حرف ميزدم و خيلي اتفاقي دستم روي شكمم بود كه يه دفعه يه چيزي زير دستم لرزيد تعجب بلافاصله دست ماماني رو گذاشتم رو شكمم و ماماني خنديد و گفت حركت كرد قلب  دويدم به بابايي گفتم واي ني ني حركت كرد(آخه تو هنوز اسم نداري زبان) بابايي بعد از چند روز كه همش ناراحت بود و اخم كرده بود يهويي گل از گلش شكفت و كلي خنديد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عمو احسان
20 اردیبهشت 92 14:25
همیشه بخندین!